۱۰.۰۶.۱۳۹۱

بازی...

نمی دانی


خُرد شدن،

خُرد

خُرد

خُرد

شدن

چه دردی دارد...

چه دردی

دارد

درد

دارد

ذره

ذره

خُرد

ش...د...ن...

۳.۲۹.۱۳۸۹





حق با توست

بی حوصلگی و عذاب همه از من است

وگرنه آنقدر ها هم سخت نبود

روبری هم می ایستادیم با فرسنگ ها فاصله

فقط صدا بود و من

تو را تجسم می کردم و

تو شاید مرا

خداحافظ! خدا حافظ!

به هر حال که می روی

پس

دوستت دارم، خلاص!


۱۱.۲۸.۱۳۸۸

سه

شهر من

شهرِ بی باران است

باران یعنی غربت، یعنی بی کسی

یک جفت برف پاک کن به من بده

و دستی آشنا

من به چتر و ابر و مه

من به بی کسی

عادت نمی کنم



دار...

از نرسیدن، نه از رسیدن
حتی در خواب بدنبال قطارها می دوم
تا فقط رسیده باشم به قطار دیگری
تا از سر به بی سری
یا از این دیگری به دیگری
تا آن ته رویا
که طناب تاب است و پایان دربدری

۱۱.۰۴.۱۳۸۸

دو

شروع شعرهایم را همیشه

از حرف های این و آن می گیرم

از کتاب های دیگران

بهانه اش را از لب های تو

در آسانسوری که آینه ای داشته باشد هم قد آغوشت

و یازده طبقه تمام

من باشم و تمام تو باشی و تمام آینه...

۸.۰۷.۱۳۸۸

این شعر اسم ندارد

روبرویم هم که باشی

یا صدات پشت این خط کذایی

از مغز من هنوز بوی جنازه می آید

نه!

بیهوده خود را می کاهی

نه من از کفر دست می کشم

و نه کسی تو را به رستگاری می خواند

من

حساب مردنت را هم کرده ام

خدا را کشته ام

و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد

۲.۰۷.۱۳۸۷

پرده ی آخر

مثال نمايشنامه ای بی اوج
بی تو و با تو
به پرده ی آخر می رسد اين عشق
تو
در تاريکی وترديد
سيگار آتش زده ای
من
بی هيچ هياهو
خيره ام به اين فنجان خالی
نه فالی
و نه ديگر مجالی!
چشم که بر هم بزنی
به لحظه ی موعود رسيده ايم
آنجا که دود سيگار تو محو می شود و
من باز می گردم به کتاب هايم...

۱۱.۰۶.۱۳۸۶

روبرويم می نشينی و

نگاهم می کنی و

می خندی و

نمی دانی چقدر خسته ام.

روبرويت می نشينم و

نگاهت می کنم و

نمی دانم کدام بهتر است

جستجوی بی پايان خانه ای

که نام کوچه و خيابانش را از ياد برده ای

يا

کابوس مرگ در همين ايستگاه متروک

۸.۱۷.۱۳۸۶

من يک همسايه دارم

همسايه ی من در طبقه بالا زندگی می کند

و تمام خصوصيات بی فرهنگی را يک جا دارد

او از 3 ماه پيش همسايه ی من می باشد

خودش می گويد، اهل رُم می باشد

اما دوستم می گويد: او يک دهاتی خارجی می باشد

او وقتی در خانه اش را به قصد اعتراض می کوبم

کاملاً اتفاقی مؤدب می شود و مرا به قهوه دعوت می کند

من کاملاً اتفاقی به او می فهمانم که خر خودش می باشد

همسايه ی من فوتبال خيلی دوست می دارد.

او تيم رم را از فوتبال هم بيشتر دوست می دارد

او معمولاً نيمه شب ها فوتبال تماشا می کند

او هر بار فوتبال تماشا می کند

من تصميم می گيرم به پليس تلفن کنم

او هم اکنون دارد از ته لوزالمعده اش نعره می کشد

!متشکرم رُم! متشکرم رم! متشکرم رم! متشکرم رم

!!!يعنی او الآن بسيار نوستالژی می باشد

!همسايه ی من يک کره خر می باش

۱.۰۵.۱۳۸۶

گفتی
دريا...
گفتم
بودی و من غرقه اش

گفتی
بهار...
گفتم
به نوازش تو آغاز شد
پوست انداختم
و باران
به نام تو پروازم داد.

۱۱.۱۱.۱۳۸۵

بوسه

و من تو را نقش می کنم
به واژه می نوشم
و می سرايمت
و من تو را
می خوانم
به نوازش باران
و می رقصم
به موسيقی باد
تو را می بوسم
و جهان
در قالبی از شور
زاده مي شود

۱۰.۱۵.۱۳۸۵

اميد من
مرا ببر
به ماورای رنگ و نور
به شمع و شعله و شراب و شور
به قله های پر غرور
و آه های دور
عاشق و کشيده و صبور
مرا ببر
به لحظه ی لطيف حادثه
به ماورای نور و پنجره

مرا ببين
بخوان
بخواه
مرا به عشق
به رنگ
به شعر
مرا ببر به ابرها
مرا ببر به آسمان
مرا به نور بيکران
به قصه ها ببر مرا

۱۰.۰۶.۱۳۸۵

و سکوت

و سکوت
شور انگيز شراره ی شب شکن
در غوغای ديوانه ی انتظار
و سکوت
ماندگار ترين عاشقانه ی من
ناسروده و بي تاب
و سکوت
لحظه به لحظه ی انتظار
وعشق
نوش ترين گناه بي توبه
و سکوت
عشق بود
..............

۹.۰۲.۱۳۸۵

از" شبدرد" آمده ام
از تب
از عشق
از کافه ی نور و ستاره و باران
و همنوازي پر شور پنجره ها با باد
من پرم از دريا
از موج
"از" فاصله" و از" درد
"و پرم از" تو
"از " من
"از " ما
و طنين خواهش ها
و طنين خواهش ها
و طنين خواهش ها
...
شب در آيينه نواخت
هيچ در همواره شکست
ماه هميشه يکی ست و
راز آن پنجره را
تنها ما مي دانيم و بس
هميشه ی من
با من از رنگ بگو
از عشق
و پنجره هامان
که باز مي شوند هميشه
به آن سوی مرز خواهش ها
" من"
باران مي شوم
تا ابديت
و می بارم و می بارم و می بارم
که هم در ميانه ی اشک
نازنين تر از " تو" نيست
برای ديدن

۸.۲۱.۱۳۸۵

"های "يگانه ترين يار
بيا
يا فاصله ها را بردار
!يا زمان را نگه دار
ای بی نهايت،ای دوست، ای يار
آخر اين ترانه ام را اينبار
تو بگو، بنويس و به خاطر بسپار

۷.۲۶.۱۳۸۵

به سکوت می ماند همه چيز
که دور از تو
فريادی اگر هم باشد
جز "حال من خوبست" ، دروغ ديگری ست؟
بيا طلوع کن که عشق
اگر هم حادثه بود
عاشق ماندنم حادثه نيست

۷.۰۸.۱۳۸۵

تصعید

بی حرف
بی هيچ نياز از
آزمايش و فرمول و احتراق
تصعيد می شوم از انتظار
!چه غم؟
فردا
با ابر يکی
در شهر تو خواهم باريد
اينبار
به آسمان اگر که بنگری
شايد
بنشينم به روی گونه ات

خورشید

خورشيدی کاشته ای
میان سينه ام
که می تابدم و
آغازم می کند هر صبح
اگر چه
لحظاتم
لبريز از سکوتی باشد
سخت
و آن سوی پنجره ام
ببارد و ببارد و ببارد
هر روز
ابر را پس می زنم و
خيره می شوم در چشم آسمان
و پرواز می کنم
با قطره قطره باران که می بارد
فانوسی به شب می آويزم
بوسه ای به مهتاب
امشب نيز
شاهراه روياهايت را
آذين می بندم
تا صبح
...

۶.۱۴.۱۳۸۵

"تا " رهايی
نفسی فاصله نيست
فردا را
گذرانده ام از سر
معاشقه ی اشک و لبخند
و جنين کوچکی را
که شکل می گيرد و
در فاصله ای که ديگر نيست
آرام آرام
...متولد می گردد

لمسم کن
از تواينک
آغاز شده ام
...از نو
باد می وزد وباز
جنينی
.در نهانم شيون می کند

در ناکجای کدام دلتنگستان
دلت را
از شاخه های غم و اضطراب آويخته اند؟

۵.۲۶.۱۳۸۵

چشمانت

يادت هست می گفتی
چشمها پنجره اند؟
شب آخر
به غم چشمانت
تا سحر می خواندم

لحظه ای چشم بدوز
به نگاهم تا من
در سوی دگر پنجره ات غرق شوم
و بتازم تا تو
راز آن دريچه را تا نور
تنها باد می داند


سر به روی سينه ام بگذار
به سرودم گوش سپار
همه آواز ها هم
که به آخر برسند
افسانه ی من باقی ست

سر به روی سينه ام بگذار
باد آواز غريبی دارد
لحظه ای
کاش درنگ می کردی
تا خواب
هر چه درد بود
به درک بسپارد

،تا کجا اما
چند افسانه بخوانم
تا باد
راز چشمان تو را بگشايد؟

۵.۲۲.۱۳۸۵

فراموشت می شوم انگار
از اينهمه فاصله و
از بس
که خو کرده ام به تماشايت

گم می شود نگاهم
در غم نگاهت در خواب

فراموشت می شوم و اينبار
سکوت
می سرايد عاشقانه هايم را

دمی به درازای زمان
به سينه می فشارمت
هر شب

اما
... فراموشت می شوم انگار
نه دلهامان
که خود
می رسيم به هم هزاران بار
با هيچ کلام
در ايستگاههای ترديد و انتظار
و از برابر چشممان
می گذرد هميشه
قطار و ما
در اندک لحظه ی توقف
درنگ می کنيم که
!شايد فرصتی ديگر

۵.۱۸.۱۳۸۵

افسوس
!که هميشه هشياری
تنها يک بار اگر
،همپای من ديوانه ميشدی
نشانت می دادم
تا تو
همه پله ها را
!هزار تا يکی ميشود پريد
نه باران می بارد
نه ستاره ای ديگر می درخشد
در آسمان شهری
که دوست می دارمش
باغ های کودکی ام
فرياد می کشند
!زير بار برج های ديوانه

۵.۰۳.۱۳۸۵

پايان قصه ی من
کجای اين جاده ی بی انتهاست؟
بگو پس کی می بارد اين باران؟
تا کی نفس بکشم اين شرجی نفس گير را؟
چند بار ديگر بروم و باز گردم
اينهمه هزاران بار راه رفته را؟
تا کجا بنوشم اين زهرانتظار را
که نه می کشدم و نه زنده ام می گذارد؟
بگو چند بار ديگر زنده زنده بميرم و
مرده مرده زندگی کنم؟
پيکر چند عزيز ديگر را
بی جان به خانه فرستم و
در عزای چند رفیق ديگر
باران باران اشک ببارم؟
بگو
مرز غربتم تا کجاست و
تا خانه چقدر راه مانده هنوز؟
به جاده ناسزا می گفتم
به وسعت غربت آن روزم
که نه پای رفتنم بود و
نه جای ماندنم
بيا دلخوش باشيم که اين ارتفاع
از اين بلند تر نمی شود
:و بخنديم که
بين ما فاصله ای نيست
جز يک عدد و
!!!چند صفر ناقابل
از آن غول های سر به فلک کشيده ی مغرور
،با آنهمه هزار توی پنجره در پنجره
،و ديوارهای به هم پيچيده ی عاصی
تا اين اتاقک مهجور ديرينه
،و همين يک پنجره اش رو به رو با باد
حتی يک قدم هم فاصله نيست
تا تو اما
...هنوز راهی باقی ست