۷.۰۸.۱۳۸۵

خورشید

خورشيدی کاشته ای
میان سينه ام
که می تابدم و
آغازم می کند هر صبح
اگر چه
لحظاتم
لبريز از سکوتی باشد
سخت
و آن سوی پنجره ام
ببارد و ببارد و ببارد
هر روز

1 Comments:

Blogger Saeed said...

زيبا، روان و پر از حس
مثل همه ي گفته ها و ناگفته هات

۱۰ مهر, ۱۳۸۵ ۱۲:۴۹  

ارسال یک نظر

<< Home