۳.۲۱.۱۳۸۵

نمی دوم ديگر
هيچ ساعتی را هم نگاه نمی کنم
به قطار هم نمی رسم هرگز
تنها
ازدحام رونده ی ايستگاه را
به انتظار می نشينم
زمان که صبر نمی کند برایم
دلم اما
هزاران هزاران هزاران بار
دقيقه ها را تأخِر می کند
تا شايد شايد شايد
بيايی امروز

۳.۲۰.۱۳۸۵

عکست را
در چارچوب پنجره ام قاب کرده ام
شب از بوسه ی مهتابت جان می دهم
و صبحدم
آغاز می شوم به نوازش سپيده ات

و صبحدم
تو آفتابم می شوی
و بارانم
و منظره ام
و نگاهت دريچه ام
و هر چه نورم و شورم و
همه ام