۵.۰۳.۱۳۸۵

پايان قصه ی من
کجای اين جاده ی بی انتهاست؟
بگو پس کی می بارد اين باران؟
تا کی نفس بکشم اين شرجی نفس گير را؟
چند بار ديگر بروم و باز گردم
اينهمه هزاران بار راه رفته را؟
تا کجا بنوشم اين زهرانتظار را
که نه می کشدم و نه زنده ام می گذارد؟
بگو چند بار ديگر زنده زنده بميرم و
مرده مرده زندگی کنم؟
پيکر چند عزيز ديگر را
بی جان به خانه فرستم و
در عزای چند رفیق ديگر
باران باران اشک ببارم؟
بگو
مرز غربتم تا کجاست و
تا خانه چقدر راه مانده هنوز؟
به جاده ناسزا می گفتم
به وسعت غربت آن روزم
که نه پای رفتنم بود و
نه جای ماندنم
بيا دلخوش باشيم که اين ارتفاع
از اين بلند تر نمی شود
:و بخنديم که
بين ما فاصله ای نيست
جز يک عدد و
!!!چند صفر ناقابل
از آن غول های سر به فلک کشيده ی مغرور
،با آنهمه هزار توی پنجره در پنجره
،و ديوارهای به هم پيچيده ی عاصی
تا اين اتاقک مهجور ديرينه
،و همين يک پنجره اش رو به رو با باد
حتی يک قدم هم فاصله نيست
تا تو اما
...هنوز راهی باقی ست