۷.۰۸.۱۳۸۵

تصعید

بی حرف
بی هيچ نياز از
آزمايش و فرمول و احتراق
تصعيد می شوم از انتظار
!چه غم؟
فردا
با ابر يکی
در شهر تو خواهم باريد
اينبار
به آسمان اگر که بنگری
شايد
بنشينم به روی گونه ات

خورشید

خورشيدی کاشته ای
میان سينه ام
که می تابدم و
آغازم می کند هر صبح
اگر چه
لحظاتم
لبريز از سکوتی باشد
سخت
و آن سوی پنجره ام
ببارد و ببارد و ببارد
هر روز
ابر را پس می زنم و
خيره می شوم در چشم آسمان
و پرواز می کنم
با قطره قطره باران که می بارد
فانوسی به شب می آويزم
بوسه ای به مهتاب
امشب نيز
شاهراه روياهايت را
آذين می بندم
تا صبح
...

۶.۱۴.۱۳۸۵

"تا " رهايی
نفسی فاصله نيست
فردا را
گذرانده ام از سر
معاشقه ی اشک و لبخند
و جنين کوچکی را
که شکل می گيرد و
در فاصله ای که ديگر نيست
آرام آرام
...متولد می گردد

لمسم کن
از تواينک
آغاز شده ام
...از نو
باد می وزد وباز
جنينی
.در نهانم شيون می کند

در ناکجای کدام دلتنگستان
دلت را
از شاخه های غم و اضطراب آويخته اند؟