چشمانت
يادت هست می گفتی
چشمها پنجره اند؟
شب آخر
به غم چشمانت
تا سحر می خواندم
لحظه ای چشم بدوز
به نگاهم تا من
در سوی دگر پنجره ات غرق شوم
و بتازم تا تو
راز آن دريچه را تا نور
تنها باد می داند
سر به روی سينه ام بگذار
به سرودم گوش سپار
همه آواز ها هم
که به آخر برسند
افسانه ی من باقی ست
سر به روی سينه ام بگذار
باد آواز غريبی دارد
لحظه ای
کاش درنگ می کردی
تا خواب
هر چه درد بود
به درک بسپارد
،تا کجا اما
چند افسانه بخوانم
تا باد
چشمها پنجره اند؟
شب آخر
به غم چشمانت
تا سحر می خواندم
لحظه ای چشم بدوز
به نگاهم تا من
در سوی دگر پنجره ات غرق شوم
و بتازم تا تو
راز آن دريچه را تا نور
تنها باد می داند
سر به روی سينه ام بگذار
به سرودم گوش سپار
همه آواز ها هم
که به آخر برسند
افسانه ی من باقی ست
سر به روی سينه ام بگذار
باد آواز غريبی دارد
لحظه ای
کاش درنگ می کردی
تا خواب
هر چه درد بود
به درک بسپارد
،تا کجا اما
چند افسانه بخوانم
تا باد
راز چشمان تو را بگشايد؟
