۵.۲۶.۱۳۸۵

چشمانت

يادت هست می گفتی
چشمها پنجره اند؟
شب آخر
به غم چشمانت
تا سحر می خواندم

لحظه ای چشم بدوز
به نگاهم تا من
در سوی دگر پنجره ات غرق شوم
و بتازم تا تو
راز آن دريچه را تا نور
تنها باد می داند


سر به روی سينه ام بگذار
به سرودم گوش سپار
همه آواز ها هم
که به آخر برسند
افسانه ی من باقی ست

سر به روی سينه ام بگذار
باد آواز غريبی دارد
لحظه ای
کاش درنگ می کردی
تا خواب
هر چه درد بود
به درک بسپارد

،تا کجا اما
چند افسانه بخوانم
تا باد
راز چشمان تو را بگشايد؟

۵.۲۲.۱۳۸۵

فراموشت می شوم انگار
از اينهمه فاصله و
از بس
که خو کرده ام به تماشايت

گم می شود نگاهم
در غم نگاهت در خواب

فراموشت می شوم و اينبار
سکوت
می سرايد عاشقانه هايم را

دمی به درازای زمان
به سينه می فشارمت
هر شب

اما
... فراموشت می شوم انگار
نه دلهامان
که خود
می رسيم به هم هزاران بار
با هيچ کلام
در ايستگاههای ترديد و انتظار
و از برابر چشممان
می گذرد هميشه
قطار و ما
در اندک لحظه ی توقف
درنگ می کنيم که
!شايد فرصتی ديگر

۵.۱۸.۱۳۸۵

افسوس
!که هميشه هشياری
تنها يک بار اگر
،همپای من ديوانه ميشدی
نشانت می دادم
تا تو
همه پله ها را
!هزار تا يکی ميشود پريد
نه باران می بارد
نه ستاره ای ديگر می درخشد
در آسمان شهری
که دوست می دارمش
باغ های کودکی ام
فرياد می کشند
!زير بار برج های ديوانه