۱۱.۲۸.۱۳۸۸

سه

شهر من

شهرِ بی باران است

باران یعنی غربت، یعنی بی کسی

یک جفت برف پاک کن به من بده

و دستی آشنا

من به چتر و ابر و مه

من به بی کسی

عادت نمی کنم



دار...

از نرسیدن، نه از رسیدن
حتی در خواب بدنبال قطارها می دوم
تا فقط رسیده باشم به قطار دیگری
تا از سر به بی سری
یا از این دیگری به دیگری
تا آن ته رویا
که طناب تاب است و پایان دربدری