...در آینه نگاه که میکنم
،در آينه نگاه که ميکنم
دو تيله ی سياه ميدرخشد باز
همه ام از هيچ آغاز ميشود
و نمی دانم هيچ
تو را يافته ام در خود
يا خودم را در تو
و يا خود را گم کرده ام
که همه ثانيه هام
.مغلوب حضور توست
دو تيله ی سياه ميدرخشد باز
همه ام از هيچ آغاز ميشود
و نمی دانم هيچ
تو را يافته ام در خود
يا خودم را در تو
و يا خود را گم کرده ام
که همه ثانيه هام
.مغلوب حضور توست

3 Comments:
هیچ را برایم معنا کن
من همه چیز را بی تو
گم کرده ام و اکنون
تنها هیچ مانده
برایم هیچ را معنا کن
آن دو تیله سیاه که میدرخشند
...گواه حضوریست در قلب آدمی
عجيبتر!
زيباتر!
فقط من ربط تيله ها را نفهميدم.
ارسال یک نظر
<< Home