۱.۰۴.۱۳۸۵

!برای دوستی که با چشمانش میبوئید،برای حمید

به پوچی تنم پیله ای می تنم به تنگنای دنیایم
! شاید روزی پروانه ای شدم

2 Comments:

Anonymous ناشناس said...

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم ...

۰۶ فروردین, ۱۳۸۵ ۱۲:۴۷  
Anonymous ناشناس said...

با سلامي داغ

بپا نسوزي

چرا داغ؟

چون از حرارتش تا برسه به تو كم نشه-خنده-

راستي فكر كردي خورشيد براي گرم كردن آدمهاش چقدر ميسوزه؟

-قهقه-

خوب بعد از سلام

ياد" ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه" افتادم

اما در مورد كامنت دومت

تو فينگليش هم بنويسي عيب نداره

ياد رژ و شكلك افتادم
مخصوصا بدون بوق موق

سر بزن معمولا هفته اي آپ ميشه
حالا كه خوشت اومده براي اينكه از اون دور دورا هم يه جايي براي ديد و بازديد با اقوام! داشته باشي پست يكي مونده به آخر به تو تعلق خواهد داشت.

در ضمن 3 كلمه آخر كامنت اولت رو -كه فارسي هست- نميفهمم

۰۶ فروردین, ۱۳۸۵ ۱۲:۵۹  

ارسال یک نظر

<< Home