۱.۰۶.۱۳۸۵

...برای حمید و غربت غریب چشمانش...


،آه گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه خلوتمان میگذرد داس به دست
.و گلی چون لبخند میبرد از بر ما
.خواب او سنگین است و شما ای همه مرغان جهان ، آزادید
شعر در پنجره مهتابی
.گریه سر داد و غریبانه نشست
( سیاوش کسرایی)

8 Comments:

Anonymous ناشناس said...

چشمهایت به روشنی مهتاب

دلت به پاکی رود

و یادت در خاطر من

به زلالی اشکی گل سرخ

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۰۹  
Anonymous ناشناس said...

بی آلایشی، بی باک و شادمانه
زندگی کن .
و از یاد مبر، كه در نهايت، نه سالها
بلكه
اين زندگي تو در طول سالهاست كه آينه ي حيات توست

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۱۳  
Anonymous ناشناس said...

آنقدر صبر میکنم...
خداوندا آنقدر مینشینم تا آنچه خوب است برسد من هم تا آن روز قدم برمیدارم و نمیگذارم لحظه ای ایمانم را به تو از دست دهم با آنکه خیلی خسته ام اما باز هم به خاطر تو ادامه میدهم بلکه روزی رسد که از من راضی شوی و آن روز روزیست که دیگر نگران هیچ چیز نخواهم بود همه ی امید من همان یک روز است و اگر تحمل میکنم به خاطر تو و همان یک روز است

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۱۶  
Anonymous ناشناس said...

سلام و خسته نباشي

اون دور دورا خوش بگذره و خندون باشي الهي

اين جا نميدونم چطوري پاراگرافها جابجا ميشوند

تو يك كم با دقت بيشتري جمله هاشو دنبال كن...

از طرفي قابل شما رو نداره

گل -و-ميگم ها..

اما جاي رژ رو اين دفعه جبران ميكنم

ولي اينو بگير و جاي رژ رو تو نشون بده

_ -

صدا هم داشت اما فكر كنم
voice
فعال نيست

................

مطمئن باش

در ياد هستي و ما نيابتا سيزده تو رو هم در ميكنيم

تازه سبزه ه ه ه ه ه ه ه
هم آره

شب بخير

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۳۱  
Anonymous ناشناس said...

ياد پارك شهر بخير

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۳۲  
Anonymous ناشناس said...

البته بعد از
send
كردن پشيمون شدم

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۳۳  
Anonymous ناشناس said...

راستي چرا اون عكسي كه من دوست داشتم نيست؟؟؟

۱۳ فروردین, ۱۳۸۵ ۰۱:۳۸  
Anonymous ناشناس said...

سلام.نمي دانم حميد در چه حالي ست چه احساسي دارد.كجاست.اما تا زماني كه باز نگردد.و به شهر خود نرود ...دلم آرام نمي گيرد.ممنون كه سر زدي.

۱۵ فروردین, ۱۳۸۵ ۲۲:۱۳  

ارسال یک نظر

<< Home